ارسنجان 1390
جمعه ٢٩ مهر ماه به همراه یک هیئت بلند مرتبه راهی ارسنجان (١٢٠ کیلومتری شیراز)شدیم.
ارسنجان شهرستان کوچک وقشنگی هست وما خانوادتن این شهر کوچکو دوست داریم.چراکه زمانی مادر پدربزرگم در این شهر زندگی میکردندو پدر بزرگ نازنینم که اکنون در بین ما نیست هم ارادت عجیبی به ارسنجان داشت. مخصوصا به انار های آنجا که واقعا محشر است...
صبح زود به قصد دست یافتن به انار ناب ارسنجان حرکت کردیم.
صبحانه را در مکانی به نام چشمه ابوالمهدی نوش جان کردیم.البته دیگر چشمه ای آنجا نبود .درواقع بارش کم باران در آن منطقه باعث خشک شدن چشمه وبی آبیش شده بود.
باران قشنگم لحظه ای نشد که خنده ات را از اطرافیان دریغ کنی .ومادر بزرگ مهربانم مدام در گوشم زمزمه میکرد که برایت "چهار قل"بخوانم ویادم بماند که به بابا هم سفارش کنم برایت صدقه بدهد.
رفتار تو در برخورد با کودکان خیلی زیباست. انگار میفهمی که انها هم مثل تو کودکند.در سفر ارسنجان هم آرنا (دختر پسر دایی مامان) بود که باعث خوشحالی تو میشد.گرچه آرنا زیاد حالو حوصله نداشت چون واکسن ٦ ماهگیشو روز قبل زده بود.وکمی تب داشت اما تو دوست داشتی که با اون بازی کنی.
اول دستاشو گرفتی وکلی بالا و پایینش کردی چیزی بهت نگفت ونگات کرد.بعد دستاشوبوسیدی وکمی مزه مزش کردی

بعدش دیدی انگار دستاش خیلی خوشمزه وگرمو نرمه وتوی این هوای سرد صبح خیلی می چسبه ترجیح دادی از موقعیت استفاده کنی و ...

بعدم که میبینی حال و روز آرنای بی زبونو
راستی این دستای باند پیچیه منه که چند روز پیش با چاقو آشپز خانه بریده شد. هنگام پاک کردن گوشت مرغ دست خومو بریدمووو وچون خونش بند نمیومد وبه اجبار بابایی 3 عدد بخیه هم نوش جان کردم واینااااا .....
اینجا با پا درمیونی منو بابا و دایی دست آرنا رو از دهنت در آوردیم.بعدهم یه عکس یادگاری انگار "نه خانی اومده نه خانی رفته"

اینم دختر الکی خوشحال خودم در حال آواز خوندن و فیض بردن همه

بعد صرف صبحانه به ارسنجان رسیدم ودرخت های اناری که با وجود کم آبی هنوز یاقوت نشان بودند .به نظر من انارهای اینجا بوی بهشت را با خود دارند.
اینهم بارانی گلم مشغول چیدن انار.

والبته کمی شیطنت و....

اینجا هم که تو داری میخندی و آرنا داره گریه میکنه اما این دفعه تو بلایی سرش نیاوردی فکر کنم از تو میترسید



ارسنجان 1390
