سیده بارانسیده باران، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره

باران بهاری

ارسنجان 1390

1390/8/3 15:43
نویسنده : نفیسه
1,904 بازدید
اشتراک گذاری

جمعه ٢٩ مهر ماه به همراه یک هیئت بلند مرتبه راهی ارسنجان  (١٢٠ کیلومتری شیراز)شدیم.

ارسنجان شهرستان کوچک وقشنگی هست وما خانوادتن این شهر کوچکو دوست داریم.چراکه زمانی مادر  پدربزرگم در این شهر زندگی میکردندو پدر بزرگ نازنینم که اکنون در بین ما نیست هم ارادت عجیبی به ارسنجان داشت. مخصوصا به انار های آنجا که واقعا محشر است...

صبح زود به قصد دست یافتن به انار ناب ارسنجان حرکت کردیم.

صبحانه را در مکانی به نام چشمه ابوالمهدی نوش جان کردیم.البته دیگر چشمه ای آنجا نبود .درواقع بارش کم باران در آن منطقه باعث خشک شدن چشمه وبی آبیش شده بود.

باران قشنگم لحظه ای نشد که خنده ات را از اطرافیان دریغ کنی .ومادر بزرگ مهربانم مدام در گوشم زمزمه میکرد که برایت "چهار قل"بخوانم ویادم بماند که به بابا هم سفارش کنم برایت صدقه بدهد.

رفتار تو در برخورد با کودکان خیلی زیباست. انگار میفهمی که انها هم مثل تو کودکند.در سفر ارسنجان هم آرنا (دختر پسر دایی مامان) بود که باعث خوشحالی تو میشد.گرچه آرنا زیاد حالو حوصله نداشت چون واکسن ٦ ماهگیشو روز قبل زده بود.وکمی تب داشت اما تو دوست داشتی که با اون بازی کنی.آرنا وباران

اول دستاشو گرفتی وکلی بالا و پایینش کردی چیزی بهت نگفت ونگات کرد.بعد دستاشوبوسیدی وکمی مزه مزش کردی

آرنا وباران

بعدش دیدی انگار دستاش خیلی خوشمزه وگرمو نرمه وتوی این هوای سرد صبح خیلی می چسبه ترجیح دادی از موقعیت استفاده کنی و ...

خیلی خوشمزس

بعدم که میبینی حال و روز آرنای بی زبونوگریه

راستی این دستای باند پیچیه منه که چند روز پیش با چاقو آشپز خانه بریده شد. هنگام پاک کردن گوشت مرغ دست خومو بریدمووو وچون خونش بند نمیومد وبه اجبار بابایی 3 عدد بخیه هم نوش جان کردم واینااااا .....

اینجا با پا درمیونی منو بابا و دایی دست آرنا رو از دهنت در آوردیم.بعدهم یه عکس یادگاری انگار "نه خانی اومده نه خانی رفته"

تا بماند یارگاریییییییییییییی

اینم دختر الکی خوشحال خودم در حال آواز خوندن و فیض بردن همهسبز

آواز باران

بعد صرف صبحانه به ارسنجان رسیدم ودرخت های اناری که با وجود کم آبی هنوز یاقوت نشان بودند .به نظر من انارهای اینجا بوی بهشت را با خود دارند.

اینهم بارانی گلم مشغول چیدن انار.

باران

والبته کمی شیطنت و....

اینجا هم که تو داری میخندی و آرنا داره گریه میکنه اما این دفعه تو بلایی سرش نیاوردی فکر کنم از تو میترسیداسترس

بابا کاریت با هات ندارم آرنا!

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (8)

عاشق باران
4 آبان 90 0:11
سلام چه شیطون بلا شدی باران کوچولو
عکسش با آرنا خیلی قشنگ شده
اون عکس روی درخت هم همینطور
داری بزرگ میشی باران کوچولو


نظر لطفتونه ممنون که پیشمون اومدید
مامان پارساجونی
4 آبان 90 10:31
امان از دست این کوچولوهای شیطون.خدا حفظش کنه
مامان کوثر
4 آبان 90 18:01
سلام چقدر شما وروجکی الهی فدات بشم بلا شدی واسه خودت موش بخورتت چه عکس های نازی الهیییییییییی یه دنیا بوسسسسسسس واسه خنده های نازت مامانی دست شما هم زودی خوب بشه ایشاالله
مامان علي
5 آبان 90 2:31
بخورمت شيطون بلا. ايشاءا... هميشه لبت خندون باشه خوش خنده خاله.
مامی امیرحسین
5 آبان 90 11:43
قربونت بره خاله خوب کردی گازش گرفتی حتما خوشمزه بوده دیگه تقصیر تو چیه خوب؟! خوش بحالتون چه جای قشنگی رفتین


ممنون جای شما سبز بود
مامان خانم
5 آبان 90 17:21
ماشا الله به دختر این خوش اخلاق... خدا حفظش کنه بازم دل ما هوای باران و شیراز و گل و بلبل کرد نفیسه جوووون . در پناه خدا مهربان و شکیبا بمانید
مامان آریان جون
5 آبان 90 23:32
حتما دستش خوشمزه بوده دیگه.نوش جونت خاله.خیلی عکسای نازی شده.
راستی مامانی دستت بهتره؟؟بیشتر مواظب خودتون باشید
خوش بگذره.@}
اره شکر خدا بهتره ممنون از لطفتون
مامان مریم
10 آبان 90 15:51
سلام گل انار شکوفه گیلاس باران ناز دلم برات تنگ شده تواین چند مدتی که سرم شلوغ بود سر نزدم به وبلاگ تو چقدر بزرگ وناز شدی. امیدوارم همیشه سلامت باشی وسرحال


خاله خانومی کجایی دلمون واسه شما وبارانی خیلی تنگ شده بود